
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دنیای چرت و پرت در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
من که تمام سعی ام رو میکنم. لطفا" شما هم نظراتتون رو بدین تا من در کارم موفق تر باشم! ممنونم

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 17:51
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 0:11
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 15:48
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 14:22
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام!!
من دوباره اومدم!!!
واااااااااااااای چقدر دلم تنگ شده برا اینجا!!!
میخوام یه تغییراتی به وبلاگم بدم!!!
میخوام از همه چی توش بنویسم!!!
منتظر پستام باشین دوستاااااااااااان
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 15:31
ديروز کسي به من گفت
که وقتي عشقت را ترک مي کني
مي خواهي تظاهر کني که برايت مهم نيست
گويي که مي خواهي به جايي بروي
نمي توانم با کسي ديگر زندگي کنم
تنها کاري که مي توانم انجام دهم
اين است که بشينم و از دل مجروحم پرستاري کنم
خيلي تنها ، خيلي تنها ، خيلي تنها
ديگر کسي بر در خانه ام نمي کوبد
هزار سال است، شايد هم بيشتر
آماده ام، اما جايي براي رفتن ندارم
به نمايش تک نفره ام خوش آمدي
جايي بنشين ، هميشه خالي است
نه شگفتي اي، نه رمز و رازي
در اين تماشاخانه اي که روح من است
هميشه خودم بازيگر اصلي ا
تنهايم ،خيلي تنهام
دلم گرفته
حقير شده ام
احساس مي کنم
خيلي حقير شده ام
خيلي تنهايم
خيلي تنها ، تنهاي تنها
آره خيلي، دلم گرفته خيلي تنهايم
اما نمي توانم خودم را متقاعد کنم

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 15:45
ارزش زندگی در چیست ؟
آیا نه این است که راه دشوار و زندگی کوتاه و روح اسیر جسمی ناتوان است ؟پس چرا در چنین وضعییتی انسان های بزرگی همچون پیامبران یا دانشمندان ویا بزرگانی که ما از آنها اطلاع نداریم

پا به عرسهء گیتی گذارده و صفحه ای زیبا در دفتر زندگی از خویش بر جا گذارده اند ؟
عقاید متفاوتی در این زمینه وجود دارد که به تمام آنها نمیتوان اشاره کرد .با این وجود به نظر من
بزرگترین وسیلهءانسان برا رسیدن به قدرت وتکامل راستگویی و صداقت است .

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 14:6
باز این دل دیونه وار دلش رو به تو بسته
عزیزم:خوشبختی تو آرزوی منه
دیدن دوبارهی تو چیزی مث معجزه است
برو![]()
برو عزیز رفتنی جاتو به دنیا نمی دم![]()

خیالت آسوده باشه رازتو هیچ جا نمی گم![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 14:33

ديشب،آسمان چقدر دلگير بود!!!
آمده بودم تا ،تورا پيدا کنم
آمده بودم تا از برزخ ترانه هاي پُر دغدغه، به تو پناه بجويم...
اما مثل ديگر شب هاي سرد بي وجدان ،
تو ، باز هم نبودي...
ماهي نبود ، مهتاب گريه مي بافت ،
ابرها سر باريدن بر تن هم،ناخن مي کشيدند...
آسمان چقدر بي َکس بود...!
کورسوي نورعشقي که در دلم دارد مي ميرد،
با تمام بي رحمي دست هاي بي صداقتت ،
ناباورانه ،
هنوز هم نفس مي کشد...!
تورا مدتهاست ، در آسمان گم کرده ام...
نمي دانستم عروس خوش خيال بي هوس ،
داماد آرزوهايش را ،
با بي پناهي اش ،
در تاراج ديگران ،
از دست داده است...!
امشب ، باز هم سر گردان و حيران ،
از سايه هاي شب زده ،
تورا سراغ مي گيرم...
امشب ، قسم خوردم تا تورا نيابم ،
نمازم را به خون ، باطل نکنم
امشب ، با خدا هم پيمان بستم ،
از دروغ هاي سربراه تو ، ديگر نترسم...
امشب ،پيله تاريکي ام ،پروانه مي دهد....!
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:41
شب خسته از خیانت نفس ما رو بریده
داغ ماهو جاگذاشته روی این تن دریده
خواهش چشای ساغر سرنوشتمو رقم زد
کی می فهمه یه غریبه بازی ما رو به هم زد
بازی بین من و تو مونده بی برگ برنده
وقت شومی تپیده
فرق تقدیر و جنون و هیچ کسی به ما نگفته
بذا اتفاق آخر واسه جفت مون بیفته
انتهای جاده این بار می رسه به خواب دریا
تو بگو خدا نگهدار که بمیره بی تو رویا

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 12:37
شقايق سرخي هستم كه در ميان نيلوفر آبي رشد كرده ام
همه از من فرار مي كنند ، روح لطيفم را لگد مال ميكنند
چرا در آسمان سرد و خشك پرنده اي پر نمي زند ؟
آيا از اين فضاي ظلماني ميترسند ؟
در چنين شرايطي كه دلها بد جوري اسير آهن شده اند
به چه كسي بايد پناه برد كه معني ميم محبت را تا آخر
بداند و بتواند عين عشق را تا آخر تفسير كند و
الف اميد را بشناسد .
فكر ميكردم با شناخت عشق خود را بهتر خواهم شناخت
ولي افسوس كه با شناخت عشق خود را به طور كل گم كردم
در ميان اين درياي تنهايي پاروي شكسته ي قلبم را تكان ميدهم
شايد بتوان به ساحل نوازشگر رسيد .
حديث عشق خود را به نسيم صبح گفتم او نيز با سيلي
مرا نوازش كرد و دست آخر هم مرا ترك كرد و رفت
او نيز مثل سايرين با من غريبه شده است

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 12:24

دلتنگي هايم را با تو تقسيم مي كنم در برگريزان خاطرات
دلتنگي هايم تنها چيزهايي است كه دارم
دلتنگي هايم را دوست دارم چون بوي تو را مي دهد
چون لبريز از ياد توست
دلتنگي هايم گاهي آواز مي شوند
و سكوت تنهايم را مي شكنند
گاهي آينه مي شوند و چنان تو را نشان مي دهند
كه مي شود قابشان كرد
گاهي پرنده مي شوند و در روياي با تو بودن پرواز مي كنند
من آنها را دوست دارم و ايمان دارم كه
بالاخره غروب دلتنگي هايم به سپيده دلخوشي هايم
كه تو باشي خواهد پيوست
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 12:16
خداحافظ
از اينجا كه پر از غمه ، خسته شدم ميخوام برم
قلبمو كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم
موندن هرگز ، خداحافظ
ديگه ميرم .......
اگه يه روز درد هاي دنيا بريزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من ميميرم ديگه ميرم
خداحافظ ديگه رفتم
پايان ثانيه منم
هر جايي ساعت ببينم
عقربه هاشو مي شكنم
حتي نشد واسه يه بار
من بدي هاتو خوب كنم
خورشيدو كشتم كه ديگه
خودم به جات غروب كنم
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 18:12
زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است
هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك ميشود و شب چه پر ترانه
آنگاه كه به هم عشق مي ورزيم و اعتماد داريم .آنگاه همه چيز سبك تر ميشود
و ترانه ها از ميان تاريكي برمي خيزند

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 17:2
در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود :
جهان انجمن شد بر تخت اوي از آن بر شده فره بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل ز کين
به نوروز نو شاه گيتي فروز بر آن تخت بنشست فيروزروز
بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشگران خواستند
محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته :
جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد مي باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنمايـيـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.
ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند.
به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. " و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.
در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) .
صدرالدين عيني دربارهً برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا ( ازبکستان ) مي نويسد: ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستـني ها، راست آمدن اين عيد، طبـيـعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند : " حمل، همه چيز در عمل ". در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود. وي در جاي ديگر مي گويد : در بخارا " نوروز " را عيد ملي عموم فارسي زبانان است، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي ديني به اين عيد که پيش از اسلاميت، عادت ملي بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد را ترک نکرده بودند، رنگ ديني اسلامي داده، از وي فايده مي بردند. از آيت هاي قرآن هفت سلام نوشته به " غولونگ آب " که خوردن وي در نوروز از عادت هاي ملي بيـش تره بوده، تر کرده مي خوردند. ولي برگزاري شکوهمند و باورمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بيـن همهً قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است، که با وجود جنگ و ستيزها، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي، اعتقادي، علمي و فني، از روزگاران کهن پا بر جا مانده، و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ و در مقام مقايسه، امروز جامعـه و کشوري را با جشن و آيـيـن چندين روزه اي، که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام، فقير و غني، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايـي و عشايـري باشد، سراغ نداريم.
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 18:9
خداییش بوی بهار قشنگ داره میاد!
من که خیلی خوشحالم.شما چی؟
میخوام عکس هفت سین مون رو بزارم!ولی الان نه.
بعدا" رو می کنمش![]()
الان فعلا" یه عکس می زارم تا بعدا" ماله خودمونو بزارم!
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:21

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:21
عشق چه آتشی زده به این دل شکسته ام
چه شام ها به راه او دو دیده را نبسته ام
نشست روی صورتم نشان رد پای عمر
ز بعد او دو دیده ام به هر چه خوب بسته ام

تمام بار رنج و درد عاشقی برای من

جفا به من کار توست وفا بود نشان من
به غیر دوست نغمه ای نخواند این زبان من
به زیر بار حادثه شکسته و تکیده ام
نشانهءصداقتم ببین قد کمان من

تمام بار رنج و درد عاشقی برای من

برو دل و تمام جان هستیم به نام تو
جهان و هر چه خوب هم عزیز دل به کام تو
همای بخت خوش ببین نشسته روی بام تو
شراب عیش و نوش هم خدا کند به جام تو

تمام بار رنج و درد عاشقی برای من

برو عزیز دل برو که من به عشق زنده ام
به پیشگاه عاشقی بدان غلام و بنده ام
هوای نفس خویش را از این میانه رانده ام
کتاب و درس عشق را ز کودکیم خوانده ام

تمام بار و رنج و درد عاشقی برای من
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 10:24
انقدر غمگینم که در این کوچه زفردا دگرم حاجت نیست شهر دریایی قلبم بی تپش از دنیاست مریم خاطره هایم به کدامین فرداست عاقبت مرگ مرا میرقسد مرگ تن نه مرگ دل فا جعه از دست سرابست کنون تو مرا میبری و باز به غم میدهی ام من تو را می کشمت سوی شب تنهایی به کجا قاصدک شیشه ای ام من تو را لمس نکردم که هنوز پر پرواز تو را باد به دستم داده پس کمی با من باش پس کمی با من باش پس کمی با من باش قلب تنهای من از دست دو رویی به خدا جان داده دست دیوار جدایی به تنم زجر رسانده من من از سر بی مهری من به شما دل داده
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 11:39
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟
عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید
کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در
خانه ی ویرانه ی من.براي عشق گريه كن
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:1
توی یه غروب غمگین کنار درخت سیب توی باغچه امون
داشتم واست نامه می نوشتم دلم گرفته بود که چرا من
همیشه باید فدای عشقمون بشم واسه همین واست
نوشتم بمیرم واسه چشایی که هیچوقت نگام نکرد تا
ناز نگاهشو بخرم
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 19:33
باز از جوشش تصویر زمان من سوالی دارم از نگاه چشم تقدیر زمان من سوالی دارم باز هم سرزنش دست تب الودهء تو کاهلی های تن خستهء من باز هم کشمکش ذهن من و خاطر تو باز هم ساییه ابری بر دور پس کجا رفت همه خاطره های آبی من تمام شب رسوایی پروانه شدم کاش بر می گشتم به سراغاز نگاهی از نو یا شکوه ازلی 
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 23:10
دلم گرفته از کسی که می دونم دوسم داره ولی بهم نمی گه
دلم از هر چی عشقه از هر چی دوس داشتنه بیقراره
واسه کسی که حتی شاید نمی دونه من دوسش دارم ولی
هیچ وقت یه بار خشک و خالی ام نگفت دوست دارم
سکوت و سکوت سکوت وتا بی نهایت سکوت ![]()
وای کاش می دانست چقدر برایم مهم است شنیدن طنین
صدایش که مرا تا اوج می بردسر شار از شور عشقی که می
دانم در تو ذره ای احساس عاشقی وجود ندارد
و من به همین خیال واهی دل خوشم ....که دوستم داری!!!!![]()

[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 15:7
طاقت ندارم ببینم که چشات منتظره یه نگاهه
طاقت دوری تو ندارم![]()
امروز که باز از دور دیدمت دلم برات خیلی تنگ شد چشام ترا تو دریای رویاش غرق کرد ![]()
می خوام بهت بگم خیلی دوست دارم و می خوام فقط مال من بشی
ولی حیف که خیلی دوست دارم و نمی خوام تو زندان سر نوشتم
اسیر بشی
تقدیم بهToo.. 
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 18:41

در دادگاه عشق .. قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد، پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ. كنار چوبه دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند ......... " دوستت دارم
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:44
تو این یک سال زندگی باتمام بدیاش واسه من به قشنگترین
صورت گذشت روزبه روزعاشقترشدم وبیشتر بهش افتخار میکردم.
بعضی وقتا به خودم میگفتم اخه یه ادم چقدر ظرفیته
عشقی روداره؟
ولی هر دفعه یه چیزی از درونم بهم میگفت که عشقی که تو
براش داری میری جلو لیاقتش خیلی بالاتراز این حرفاست
تا اخر عمرت بایدروزبه روز عاسقتر بشی تا شاید روز
اخر زندگیت یکم لایق عشقش شده باشی.
[+]
نوشته شده توسط هانیه.ک. در 16:39